Account: (login)

More Channels


Are you the publisher? Claim this channel

Search in 125,907,642 RSS articles:

Channel Description:

من بنده آن دمم که ساقی گوید ... یک جام دگر بگیر و من نتوانم

Latest Articles in this Channel:

  • 08/10/10--09:49: Article 9 (chan 2883443)
  • به چشمان پری رویان این شهر

    به صد امید می بستم نگاهی

    مگر یک تن از این ناآشنایان

    مرا بخشد به شهر عشق راهی

     

    به هر چشمی،به امیدی که این اوست

    نگاه بیقرارم خیره می ماند

    یکی هم زین همه ناآشنایان

    امیدم را به چشمانم نمی خواند

     

    غریبی بودم و گم کرده راهی

    مرا با خود به هر سویی کشاندند

    شنیدم بارها از رهگذاران

    که زیر لب مرا دیوانه خواندند

     

    ولی من چشم امیدم نمی خفت

    که مرغ آشیان گم کرده بودم

    ز هر بام و دری سر می کشیدم

    به هر بوم و پری،پر می گشودم

     

     

    امید خسته ام از پای ننشست

    نگاه تشنه ام در جستجو بود

    در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز

    رسیدم عاقبت آنجا که او بود

     

    دوسرگردان،دو تنها و دو بیکس

    ز خود بیگانه،از هستی رمیده

    از این بی درد مردم،رو نهفته

    شرنگ ناامیدی ها چشیده

     

    دل از بی هم زبانی ها شکسته

    تن از نامهربانی ها فسرده

    ز حسرت پای در دامن کشیده

    به خلوت سر به زیر بال برده

     

    دو تنها و دو سرگردان،دو بیکس

    به خلوتگاه جان با هم نشستند

    زبان بی زبانی را گشودند

    سکوت جاودانی را شکستند

     

    مپرسید ای سبکباران!مپرسید

    که این دیوانه ی از خود به در کیست؟

    چه گویم؟از که گویم؟با که گویم؟

    که این دیوانه را از خود خبر نیست

     

    به آن لب تشنه می مانم که ناگاه

    به دریایی درافتد بی کرانه

    لبی،از قطره آبی،تر نکرده

    خورد از موج وحشی تازیانه

     

    مپرسید ای سبکباران!مپرسید

    مرا با عشق او تنها گذارید

    غریق لطف آن دریا نگاهم

    مرا تنها به این دریا سپارید

     


  • 08/15/10--09:47: Article 8 (chan 2883443)
  • مهربانم، ای خوب

    یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

    بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو

    تک و تنها، به تو می اندیشد

    و کمی

    دلش از دوری تو دلگیر است

    مهربانم ای خوب

    یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش

    به رهت دوخته ، بر درمانده

    و شب و روز دعایش این است

    زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی

    و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد

    مهربانم ای خوب

    یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را

    همه هستی و رویایش را

    به شکوفایی احساس تو پیوند زده

    و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد

    مهربانم ای خوب

    یک نفر هست که با تو

    تک و تنها با تو

    پر اندیشه و شعر است و شعور

    پراحساس و خیال است و سرور

    مهربانم این بار یاد قلبت باشد

    یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

    و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را

    از ته قلب و دلش می بوسد

    و دعا می کند این بار که تو

    با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

    و پر از عاطفه و عشق و امید

    به شب معجزه و آبی فردا برسی

     


  • 08/15/10--09:49: Article 7 (chan 2883443)
  • تو بگو ای دوست

    در نظرت رسم مروت این است؟

    بخدا از تو دلم چرکین است

    خیر خواهی تو مارا همه جا رسوا کرد

    کار صد دشمن ما را

    همه دل سوزی تو یک جا کرد

    درد این است

    درد این است که این گونه چرا با ما کرد؟

    با دل ما دوستیت بد تا کرد

    آفرین بر تو رفیق

    چه بلایی بر سرم آوردی؟

    افرین لطف نمودی و محبت کردی

    مزد یکرنگی ما را دادی

    این مرام که و فرمان کدام آیین است؟

    از چه پیغمبر و مبعوث کدامین دین است؟

    به همان دین قسم از تو دلم چرکین است

    آری ای یار شفیق

    با همین شیوه دیرینه خود

    تو همه پیچ و خم این ره بد را بلدی

    آری ای دوست دگر جام دلت پر زشراب کین است

    از تو بگذار بگویم که دلم چرکین است

    با تو یکرنگ چه کسی ساده همچو کف دست؟

    جز دل عاشق و دیوانه من

    لااقل با من افسرده بگو

    تو چه دیدی از من یا چه کردم با تو؟

    اول ای دوست بگو:

    چه جسارت چه خطایی سر زد؟

    که همان دست که صد بار فشردم آنرا

    از قفا بر کمرم خنجر زد

    چه خطایی کردم؟

    محرم راز تو غیر از من دیوانه که بود؟

    یا بجز من به ره دوستیت همقدم و همدم  مردانه که بود؟

    از تو شرمنده اگر میگویم

    چه کنم دست خودم نیست

    دلم چرکین است

     


  • 08/15/10--09:51: Article 6 (chan 2883443)
  • پشت این پنجره حرفی دارم

    با تو ای ماه که آن بالایی

    حرف من از گل مهتاب تو نیست

    حرفم این نیست که تو زیبایی

     

    حرفم این نیست که من تنهایم

    هیچکس نیست به فکر غم من

    پشت این پنجره از آن بالا

    باش هم صحبت من،همدم من

     

    لحظه ای از لب آن ابر بیا

    روی این فرش نشین

    لحظه ای دست بکش بر سر من

    لحظه ای همدم من باش همین

     


  • 08/15/10--09:53: Article 5 (chan 2883443)
  • بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

    آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

    شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

    آزار این رمیده ی سر در کمند را

    بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

    اندوه چیست عشق کدام است غم کجاست

    بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

    عمریست در هوای تو از آشیان جداست

    دلتنگم آنچنان که اگر بینمت بکام

    خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

    شاید که جاودانه بمانی کنار من

    ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

    تو آسمان آبی آرام و روشنی

    من چون کبوتری که پرم در هوای تو

    یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

    با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

    بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

    بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

    بیمار خنده های توام بیشتر بخند

    خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب


  • 08/15/10--10:18: Article 4 (chan 2883443)
  • به من گفتند

    او هر شب برای دیگری آواز میخواند

    ودست دیگری در دستهای اوست

    درآن شهر غریب و دور دنج وخالی از اغیار

    به من گفتند او هر شب می نوازد گونه هایش را لبان سرخ و بی روحی

    ومن گفتم هزار افسوس

    خلایق هر چه رالایق

    چرا خواندم کتاب سبز چشمش را؟

    چرا آنشب نوشتم در کنار نام خود نام سیاهش را؟

    چرا شعر و سرودم رانثارپیکر شبگردکوچه ها کردم؟

    ودررویای خود به هرجامی شراب عشق نوشیدم

    که دیگرعشق دراین ایام،لفظی قرون و زشت وموهوم است

    که دیگر عشق در این راه مرده است

    اگر لیلی به مجنون کام می بخشید

    اگر فرهاد شیرین را به کام خویشتن میدید

    اگر بیژن درون چاه یک شب با منیژه هسفر می شد چه می شد گفت...

    نگویید او چرا هر شب برای دیگری آواز می خواند ومی بخشد تنش را درغروب اشنایی ها

    دریغا...

    حیف

    خلایق هر چه را لایق

     

     

    و روزگار با عاشقان چه بد تا می‌کند!


  • 09/03/10--16:04: Article 3 (chan 2883443)
  • در آغوش که سر کردي

    در آن شبها که يارت بود

    که چشمم تا سپيده دم

    به دل در انتظارت بود

    به تو عمري وفا کردم

    دريغا بي وفا بودي

    چه شبها بي تو سر کردم

    تو آن شبها کجا بودي؟

    دلم را بردي و رفتي

    برو عاشق مرا کم نيست

    تو شمع بزم اغياري

    دلم در تاب اين غم نيست

     


  • 11/21/10--16:16: Article 2 (chan 2883443)
  • روي پيشاني بختم خط به خط چين ديده ام

    بس که خود را در دل آيينه غمگين ديده ام

    مو سپيدم مو سپيدم موسپيدم مو سپيد

    گرگ باران ديده هستم،برف سنگين ديده ام

    آه يک چشمم زليخا آن يکي يعقوب شد

    حال يوسف را ببينم با کدامين ديده ام؟

    آشنا هستي به چشمم صبر کن،قدري بخند

    يادم آمد، من تورا روز نخستين ديده ام

    بيستون ديشب به چشمم جاده اي هموار بود

    ابن سيرين را خبر کن، خواب شيرين ديده ام

     


  • 11/23/10--16:33: Article 1 (chan 2883443)
  • باتو هستم ای غریبه،آشنایم میشوی؟

    آشنای گریه های بی ریایم میشوی؟

     من تمام درد باران را خودم فهمیده ام ...

    مثل باران آشنای بی صدایم میشوی؟

    روزگار، این روزگار بی خدا تا زنده است

    ای غریب آشنا، آشنایی با خدایم میشوی؟

    من که شاعر نیستم شکل غزل را میکشم

    رنگ سبز دلنشین صفحه هایم میشوی؟

    ای غریبه با شکوه و دلخوشی

    همسرای خنده های باصفایم میشوی؟

    بوی غربت میدهد این لحظه های بی کسی

     با تو هستم ای غریبه آشنایم میشوی؟

    ...........................................................

    بزرگترین فروشگاه قطعات کامپیوتر در ایران


  • 11/23/10--16:42: Article 0 (chan 2883443)
  • چرا از مرگ می ترسید ؟

    چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
    چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

    مپندارید بوم ناامیدی باز
    به بام خاطر من میکند پرواز

    مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
    مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است

    مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
    مگر این می پرستی ها و مستی ها

    برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
    مگر افیون افسونکار

    نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
    مگر دنبال آرامش نمی گردید

    چرا از مرگ می ترسید ؟

    کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
    می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند

    اگر درمان اندوهند
    خماری جانگزا دارند

    نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
    خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند

    چرا از مرگ می ترسید ؟
    چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟

    بهشت جاودان آنجاست
    گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست

    سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
    همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است

    نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی
    نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی

    جهان آرام و جان آرام
    زمان در خواب بی فرجام

    خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !
    سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

    در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
    جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید

    که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
    درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند

    سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !
    همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

    چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
    چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟

    چرا از مرگ می ترسید ؟

    ..................................................

    بزرگترین فروشگاه قطعات کامپیوتر در ایران